تبليغاتX
. . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . .

 

 

بگذار صادقانه بگویم خسته ام...

بگذار صادقانه بگویم دگر شکسته ام........بیزار از خود و از شب و از سیاهی.... 

 دیگر مجالی برای نفس کشیدن نیست ......

 دیگر نویدی برای گریستن نیست. اینجا تمام غمها دست دوستی بر من میزنند .....

 اینجا دلم درانتظار کیست....؟

 من میمانم میدانم میسوزم من میمانم میدانم میپوسم.

دل خوش میکنم که غمها نابودمیشوند ... 

 بیهوده نشسته ام.................!   در این اتاق هیچ راه عبور نیست....... 

توی ثانیه های غصه و دردیک دل و تنها میمونم .....

  دل خوشم با این سیاهی و با این شب ای دل هر جور میخواهی گریه کن. من تو را

 تنها گذارم تو گریه کن....!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 19:47 توسط فاطیما |

 

 

 

قلبم :

قلبم خورشيدي بود كه در افق خونين وپست كوههاي محبت در عشقت جاي گرديد .

زورقي بودم كه امواج بيرحم او را در هم شكست و به ته درياي بزرگ غم واندوه غرق كرد .

اشكي بودم كه فرو چكيدم و زود فراموش شدم .

برگ خزان زده اي بودم كه نيم نگاهت از تك درخت وجود جدايم كرد و به دور افكند .

كوه غرور بودم كه تو آن را  با آتش شور انگيز چشمان و نگاه سوزنده ات نابود كردي .

كتابي بودم كه تو آنرا ورق زدي و صفحه ي غم اندوه آن  را براي خواندن برگزيدي

 

 

 

 

تو را قسم به غريبان ‌آشنا برگرد

تو اي پرنده ي آبي به شهر ما برگرد

مثال رفتنت آرام بي صدا برگرد

تو را قسم به تكاپوي قله ها برگرد

تو را قسم به مردن روح جوانه ها برگرد

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 15:11 توسط فاطیما |